|
دل ته تلواسه سه یاری که نمی شسه بندیر بهاری که نمی نه مه تینا افراقی سختم شهر بندیر سواری که نمی دل من مظرب و پریشان از دوری یاری است که نمی آید منتظر بهاری نشسته است که نمی آید این من تنها نیستم که از دوری او در سوز و گدازم همه ی سرزمین عشق منتظر سواری است که نمی آید ادامه مطلب |
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 14:39
توسط مهشید
|