|
اللهم کن لولیک الحجه بن الحسن صلواتک علیه و علی ابا یه فی هذه الساعه و فی کل ساعه ولیا و حافظا و قایدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فیها طویلا به رحمتک یا ارحم الراحمین ادامه مطلب |
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 16:30
توسط مهشید
|
|
می دانی حال و هوای ما بی او چگونه است؟ من بی تو در امتداد تیرگی شب محو می شوم ای آفتاب من! دست مرا بگیر. غریبی و غربت را تجربه کرده ای؟چقدر دلت در غربتهای غریبانه هوای او را می کند؟ بی تو کنج این خرابه ها غریب مانده ایم باز هم بیا سراغ از این غریبه ها بگیر سلام به امام را که فراموش نمی کنی؟ سلام بر تو که بی دست های سر سبزت نیاز با غنچه ها بی جواب می ماند حالا که خلوتی به دست آوردی"هر چه می خواهد دل تنگت" با امام نجوا کن: بیا که بی تو شد آینه سنگ،گوهر سنگ درخت سنگ شد و بال هر کبوتر،سنگ نمی شود به کسی اعتماد کرد امروز که مرد عاطفه و شد دل برادر، سنگ بپوش چشم از این سنگهای آب نما سراب می چکد از این کویر یکسر سنگ ... چه داستان غریبی چقدر غمبار است کنار خانه دریا و زیستن در سنگ بیا که با تو بروید بهار درپاییز و با نگاه تو حتی شود معطر ،سنگ به او بگو که نبودنش ،چگونه عالم را پزمرده کرده است: نبودن تو کوه را پر از سکوت کرده است و دشت های خسته از قرون بی شمار را و لبخند زیبایش چه تاثیر شگفتی بر زمین و زمان می گذارد: کویر اگر تو بخندی شکوفه خواهد داد و بی نگاه تو دریا سراب خواهد شد حدیث اینکه به یک گل بهار می روید خزان،اگر تو بخندی مجاب خواهد شد بگو که روشنی آسمان و زمین از اوست: بی جلوه ات ندارد،ارض و سما فروغی ای آفتاب معنی،هم ارض و هم سما را و اگر او نباشد "هیچ" حتی ،نیست: بازا که بی وجودت، عالم سکون ندارد هجر تو در تزلزل افکنده ما سوا را و یا بی رونقی بهار را برایش زمزمه کن: بهار من،چه بهاری اگر که بی تو بیاید بهار،بی تو بهارم،نه آمده ست و نه مانده ست و به او بگو: شکوه رویش شکرآور بهارانی که بی طراوت رویت،بهار پاییز است اگر همه ی غوغایی که در جانت به پا شده را برای او گفتی،فراموش نکن که اضافه کنی: تو نیستی و نمی دانم، و نمی دانم در امتداد چه می مانند وجود و هیات دستانی که شاخسار دعایی نیست نمی دانم امام نام جمعه را که بشنود،چه حالی پیدا می کند،اما برای ایشان بخوان: هزار جمعه ی بی روح بی تو جان کندم بس است بی تو نشستن،بس است حرکت کن حکایت تنهایی زمین را متذکر شو: ای دلپذیر بی تو زمین تنهاست پرواز در کنار تو زیباست خلاصه ، حرف آخرت را با امام بزن و همه ی شکوههایت را فریاد کن: مولای من! بی آمدنت هر کار ناتمام است که زمین در عطش عدالت می سوزد وآسمان را غمباد چرکینی است که جز به گریه نخواهد مرد آه که بی تو بر زمین خدا چه ها رفت - و بر ما- بی تو ابرهای سترون دل را در حسرت شکفتن در حسرت سبز ماندن به گریه نشاندند بی تو دریا را به جرم خروش تازیانه زدند و کوه را به گناه ایستادن به گلوله بستند بی تو قناری های عاشق را بر نطعی خارینه سر بریدند بی تو صحرا صحرا شقایق را در نفس سمومی زهرناک خاکستر کردند بی تو زمین به کسالت تن داد و آسمان به اسارت رخوت اما دلهای ما هیچ گاه تسلیم کسالت نشد و دستهایمان تا قله ای بر پیشانی آسمان بالا رفت و دعای فرج خواندیم و نماز را با شمشیر قامت بستیم بی تو... بی تو... ادامه مطلب |
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 16:29
توسط مهشید
|
|
قطره ای اشک و جرعه ای امید باز هم تکرار،سکوت،تکرار... دیگر در آینه ی مه گرفته ی تبسمت که پلکهای خسته ام را نوازشگر بود نمی گرم... دیگر تنگ بلور ماهیهای مادربزرگ را گرد گرفته... سایه ی دلتنگی! چه صدای غریبی ،آه ...آه...آه... چرا باغبان مزرعه ی عشق دیگر گل نرگس نمی کارد... آه دیگر عطرت مشام ما را شایسته نیست؟ پس عشقت ،نورت،پس پرواز پر شکوهت کو آقای من... ادامه مطلب |
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 18:32
توسط مهشید
|
|
انتظار طلوع خورشید،همیشه شیرین است و جذاب و همیشه امید بخش است و نشاط آور،همیشه دلپذیر است وروح آفزا،ولی گاهی این انتظار طعمی تازه می گیرد. آنگاه که تو شبی تیره و تار را در بیابانی پر خطر و پر آشوب،در سرما و وحشت گذرانده باشی،طلوع خورشید فقط برایت شیرین و نشاط آور و روح افزا نیست،بلکه مایه حیات است،یگانه امید زنده ماندن است،آخرین بارقه زندگی است. اینجا انتظار رنگ و بوی دیگری می گیرد ، همه وجود تو انتظار می شود و تو فقط به آمدن خورشید می اندیشی و دیگر هیچ. تنها تصویر روشن و زنده در دلت ،تصویر این طلوع است و یگانه آرزوی تو،رسیدن موعود این طلوع و اکنون انتظار خورشید است که تو را زنده می دارد و پایداریت می بخشد. ادامه مطلب |
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 18:31
توسط مهشید
|
|
تو را من نه تنها چشم در راهم و آمدنت را نه فقط من به انتظار نشسته ام که تو خورشید روشن عدالتی ایینه تمام نمای حقیقتی کفه برنده حقی و تو همانی که آیات به نوید آمدنت آمده اند. آری تو خورشید روشن عدالتی و طلوع خورشید عدالت را همه انسانهای ستم دیده و همه ی چشم های شیفته نور انتظار می کشند روز پیروزی حق بر باطل را همه صاحبان خرد و اندیشه چشم در راهند. ادامه مطلب |
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 18:31
توسط مهشید
|
|
خدایا! زمین تنگ و آسمان تاریک است.دستهایمان از دامن رحمتت محروم مانده و چشم هایمان در حرمان عنایت خورشید امامت،نزدیک است که به تاریکی خو کند. الهی! مگذار که از درک باران رحمتت تهی دست بمانیم و مخواه که در طولانیترین روزهای غیبت خورشید به تاریکی گراییم. خدایا!با دلی سرشار از ایمان به تو و پر از امید به آخرین حجت تو دست به سوی تو بر می آوریم و از میان همه تاریکی ها،دردمندی ها،و گم گشتهگی ها تو را صدا می زنیم. ادامه مطلب |
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 18:30
توسط مهشید
|
|
... آقا جان !دیری است که پرنده زخمی دلهایمان پرواز را تمنا می کند. آخر چقدر دلهایمان تاب دوری ات را دارد.دستهای سبز دعا را بنگر که در آسمان آبی انتظار آمدنت را می کشند. ما دست به دعا برداشته ایم که: (خدا کند که بیایی!) ادامه مطلب |
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 15:48
توسط مهشید
|
|
مهدی جان!عدالت در انتظار قدوم توست. با یاد تو می خندم تا روزی با آمدنت اشکی از شوق نثار گونه هایم کنم. در کوچه های تاریک عشقم به دنبال روزنه ای به دنبال سایه ای از تو می گردم. زندگی را با وجود تو روشن و پاک می بینم. آبی مثل آسمان آفتابی مثل خورشید و نقره ای مثل ساحل دریا. ادامه مطلب |
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 15:47
توسط مهشید
|
|
در عطش دیدارت ثانیه ها را می شمارم تو در کجای این سرزمین ایستاده ای کاش صدایم به گوش باد می رسید! به انتظارت نشسته ام در کوچه های فراموشی! انتظار نقره ایم کی به پایان خواهد آمد؟ تو از فراسوی کبودی آسمان می آیی و من منورخواهم شد از درخشش وجودت. زمان فراقت چه دیر می گذرد! ادامه مطلب |
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 15:46
توسط مهشید
|
|
چشم هایم را گشودم ظلمت سیاهی ظلم تباهی... دیگر چیزی ندیدم سنگینی سکوت در برابر استکبار بر دنیا سایه افکنده دیگر چه امیدی به روشنی بگذار جور دیگری بگویم آقایم ای رخت به نورانیت شمس و نگاهت سرشار از معانی عمیق بودن امیدم نا امید میشود اگر دعوتم را لبیک نگویی تا کی بگویم العجل العجل العجل پس این زخم فراق یار منتهایش کجاست؟ تا کی غروبهای آدینه چشمانم با سرخی غروب آفتاب بغض کرده سرخ شود و بگرید از دوری محبوب؟ تا کی آسمان چاک خورده ی جمعه ها ابری شود و خبر از دلتنگی اش بدهد که ای وای این جمعه هم نمی آید؟ تا کی نگاه معصومانه یتیمی بی کس به ر اهت بماند که از مادر شنیده بود روزی کسی خواهد آمد و دلتنگی ات را با خوشه ای مهر و دنیایی عدالت به امید وشادمانی بدل خواهد کرد؟ مولای مظلومان ای تنها منادی مشق عشق و انتظار فردا هم آدینه ای دیگر است و دلها در تب و تاب آمدنت چه می شود که با قدومت کهکشانی از نور را به ارمغان بیاوری تا شاید در لحظه ی آمدنت دیگر آسمان ابری نباشد وخورشید خون گریه نکند ای گل خوش رایحه ی نرگس بگذار تا ما هم تو را ببوییم ادامه مطلب |
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 9:49
توسط مهشید
|
|
خورشید عالم تاب به طلوع می نگرم به غروب می نگرم خورشید گل آفتابگردان روی توست **** به طلوع می نگرم به غروب می نگرم وقتی تو گریه میکنی خورشید کاسه خون می شود آنهایی که بجای تو برای همه تصمیم میگیرند به همه ظلم می کنند آنهایی که غافل از تو به زندگی خویش می پردازند به خویش ظلم می کنند امروز ظلم همه جای زمین را فرا گرفته است ادامه مطلب |
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 16:53
توسط مهشید
|
|
شبی دلم سخت به وحشت وظلمت افتاد
با خود گفتم چه کنم با این تاری درون اینک از کدام یار یاری طلبم در قلبم نوری دمید خدایا این باریکه ی عمیق از کدامین سو بود که قلبم را لبریز از نور و سرور گر دانید آنگاه از رخنه کوچک پرده آسمان را دیدم ستاره ای چشمک زد و گفت: انا المهدی صاحب الزمان
ادامه مطلب |
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 10:2
توسط مهشید
|
|
بر ساحل نمناک انتظار قدم می زنم
هر لحظه پایم بیشتر فرو میرود آقایم کی می آیی؟ دنیا مردابی بیش نیست... ادامه مطلب |
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 17:56
توسط مهشید
|